... پنجمین بهار یکی شدنمان ...
این روزها برای من روزهایی بهشتیست
و من در میان این هجوم از روزهای بهشتی در ماه اُردی بهشتی بسیار خوشحالم
هجوم روزهایی از جنس بهشت که یکی از اونها روز به یاد موندنی پیمانی است که برای ساختن زندگی رویایی ام با مردی بسته ام که بی وقفه در تلاشم تا روزی تنها ازآن من باشد
و در این تلاش تو تنها بهانه زندگیم ، سهم بزرگی از این عشق هستی
و داشتن تویعنی همان ازآن من شدن
وامروز 10/02/1392 این روز رو در کنار هم جشن میگیریم

"از نوشته های یک همسر کاملاً خودخواه"
از صبح که از خواب بیدار شدم زیاد سرحال نبودم و چون امروز سالگرد ازدواجمون بود تصمیم گرفتم تا یه کار به یاد موندنی بکنم
اما بی حوصلگی بهم اجازه تمرکز نمیداد
از طرفی هم باید میرفتم بیرون تا برای روز مادر برا مامان حاشی خرید کنم
اما حوصله نداشتم و با بیحوصلگی بهت لباسوشوندم تا ببرمت پارک تا هم تو بازی کنی و هم من یه هوایی بخورم
مسیر خونه تاارک رو با سه چرخت رفتیم و تو هم مغرورانه مثل شاهزاده غصه ها سوار بر اسب سفیدت(البته سه چرخه قرمزت) شدی و عینک آفتابی زدی و در کمال سکوت فقط با دقت به بیرون نگاه می کردی

به پارک که رسیدیم تلاشم برای سرسره سواریت بی نتیجه موند و دوباره تصمیم گرفتیم که برگردیم
اما برا من خوب شد و حال و هوام عوض شد و دیگه از فکر خرید غذای حاضری منصرف شدم و تصمیم به چختن غذا کرفتم
تو این فاصله ها مدام برنامه میریختم تو ذهنم و مدام پاک می کردم و به یه ایده دیگه فکر می کردم
یه بار تصمیم گرفتم بریم شام بیرون و بریم آتلیه ، یه بار گفتم برم 3 دست لباس ست برا خومون بگیرم تا بریم اتلیه و ..
اما در نهایت تصمیم گرفتم شام درست کنم ، یه شام مفصل و بعد هم روز عروسی دختر عموی بابا بریم آتلیه
بلاخره تا نهار حاضر بشه شما خوابت برد و بعد هم من منتظر نشستم تا بیدار بشی
خدا رو شکر سر حال بیدار شدی و بعد از دادن ناهار بهت ، خونه رو جارو کردم و بعد لباس پوشیدیم تا بریم و کیک بخریم.
هنوز چند قدمی از خونه دور نشده بودیم که بابایی رو دیدم که از ماشین همکارش بیرون اومد و با زود اومدنش برنامه هامون رو بهم ریخت
بلاخره سه تایی راهی قنادی شدیم و بعد برگشتیم خونه و من مقدمات شام رو آماده کردم و بعد هم یه چای هل و دارچین دم کردم و رسیدیم به قسمت خوشمزه اول که خوردن کیک با چای خوشمزمون بود

پسرم نمیدونم چرا هر وقت میخوام ازت عکس بیندازم یه چیز اضافه تو دستت داری که عکستو خراب میکنه

این هم از سبک جدید خندیدنت

و بعد هم دوباره مشغول تدارک غذای شام شدم
برا شام سوپ جو با باقالی پلو با مرغ و کباب تابه ای با برنج قالبی پختم و با مخلفات سالاد و سبزی خوردن و دوغ ...
تو حین کار بودم که یهو اومدی و بهم با اشاره گفتی چش چش من مثل فنر از جام چریدم و وقتی اومدم دیم بلهههههههههههههههه اقا رو دیوار چش چش کشیده و ما رو با این هنر نمایش سوپرایز کرده عزیز دلم
و این شد هدیه ویژه گل پسرمون به ما تو سالگرد ازدواجمون

اینجا هم داری با افتخار شاهکارتو بهم نشون میدی

و بعد از اومدن بابایی از جلسه ساختمون و انتخابش یه عنوان مدیر جدید ساختمون قسمت خوشمزه دوم یعنی خوردن شام بود آغاز شد
قربونت برم که همه جا در حال بوس فرستادنی



و قرارمون واسه آتلیه شد شب عروشی دختر عموی بابایی
بعد از شستن ظرف و ظروف و مرتب کردنشون بابایی یه هدیه توپ در حد تیم ملی بهم داد


و یه هدیه با مزه هم از طرف شما بهم داد که اینم تو جای خودش فکر نو و قشنگی بود
پدر و پسر چون خیلی شکمو تشریف دارند برام یه پک کامل از محصولات "سحر خیز" ، که شامی انواع ادویه و زعفرون و نبات و دسر زعفرونی و آلوی خوشمزه
و زرشک و دسر زعفرونیه رو گرفتن تا براشون خوشمزهترین غذا ها رو فراهم کنم
اما خدایی برام خیلی جالبه که چرا هم چین چیزی به ذهن بابایی رسیده تا برام بگیره
خودش که میگه تو نت دیده

و این شد ماجرای سالگرد ازدواجمون و ورود به پنجمین سال از زندگی مشترکمون
آخر شب هم مامان بیچاره چنان دندون دردی گرفت که نگووووووووووووو

روزی که پیوند ازدواجمان در آسمانها بسته شد به خیالم روزی تکرار ناشدنی بود که هرگز دیگر مثل آن تکرار نمیشد ...
روزی که تو آمدی آنقدر خوشحال بودم که سالگرد آن پیوند را به کنایه چنان نشان دادم که شیرینی حضورت در زندگیم تکرار نشدنیست ...



... پنجمین بهار یکی شدنمان ... 
